یادم می یاد چند سال پیشا که هنوز بالغ نشده
بودم و به قول آقایون هنوز ..... ، بابام این شعری رو که این پایین نوشتم
برام خوند ، منم اندازه ی فهمی که همون موقع داشتم ازش فیض بردم.
آنکس که بداند و بداند که بداند ، اسب شرف از گنبد گردون برهاند
و آنکس که بداند و نداند که بداند ، بیدارش نمایید که بس خفته نماند
و آنکس که نداند و بداند که نداند ، لنگ لنگان خرک خویش به منزل برساند
و آنکس که نداند و نداند که نداند ، در جهل مرکب ابدالدهر بماند
اما و قتی بزرگ شدم و به قول آقایون ...... و وارد جامعه ی با فرهنگ و
متمدن خودمون شدم ، دیدم نخیر . از این خبرا نیست به طوری که این شعر هم به
کلی از یادم رفت تا اینکه چند روز پیش این شعری که این پایین نوشتم رو یه
جایی خوندم
آنکس که بداند و بداند که بداند ، باید برود غاز به کنجی بچراند
آنکس که بداند و نداند که بداند ، بهتر که رود خویش به گوری بتپاند
آنکس که نداند و بداند که نداند ، با پارتی و پولش خرک خویش بدواند
آنکس که نداند و نداند که نداند ، بر پست ریاست ابدالدهر بماند
بعد از خوندن این شعر بود که دوباره یاد یار مهربان افتادم و شعر بابام که در خفایای ذهن بیمارم کمرنگ شده بود یادم اومد .
من نه میدونم چه کسی شعر اولی رو گفته و نه چه کسی دومی ، اصلا هم مهم نیست
کی گفته . ولی مطمئنم که شعر اولی برای زمان ما نیست ولی دومی حتما برای
دورانی که ما داریم در اون زندگی میکنیم گفته شده .
ای کاش می شد دوباره برگردیم به همون زمان شعر اول . ولی حتی اگه برگردیم
به اون زمان هم فرقی نمی کنه چون این مردمن که عوض شدن وگرنه زمان که همیشه
در حال گذره ....
طبقه بندی:
دل نوشته،
غیر سیاسی،
برچسب ها:
حرف های بابام،
حرف،
بابا،
سخنان پند آموز،
خاطرات،
یاد گذشته،
نصیحت پدرانه،
صحبت های پدرم،